سلام به وبلاگ من خوش آمدید♥
تمامی اشعار این وبلاگ ازخودمه و اگه خواستین در جای دیگه ازشون استفاده کنین حتما اسمم وتخلصم "سمیرا(یاس بنفش) "رو هم زیرش ذکر کنین.


ای که با یاد تو هستی من آرام گرفت
عشق راهی شد و در عمق دلم جای گرفت
باتو خوشبختی نمایان شد و دل جان گرفت
آسمان نیز زتب عشق تو باران گرفت
  



Up Page


خداوندا.... باغچه ی خیالم را پر از گلهای رنگارنگ بهشتی کن

غروب پاییزی
نزدیک غروب است هوا مسئله دارد

خواهد که دراین فصل خزان سخت ببارد

آن عابر دلخسته ای که رد شد ازاینجا

نیست عاشق و معشوق...فقط مشغله دارد

باران به که بارد؟!عجب حوصله دارد!

درکنج خیابان...همان دخترک پای برهنه

از بارش باران به خداوند گله دارد

از حال پری ماه خبر ابر ندارد

کاش روزی رسد ابر دو چشمان سیاه او نبارد...

نویسنده : سمیرا
جای تو خالی
سرد است هوا دراین حوالی

                           جای تو چونان همیشه خالی

می پرسی ز حال خسته من

                           گویم به تو چون همیشه عالی

نویسنده : سمیرا
دعوت

بارها خواهش دیدار تو را کردم و تو رد کردی

من تمنای رسیدن به تو را داشتم و تو راه مرا سد کردی

چه شده است حال پس از اینهمه سال دوری و غم...

مرا این بار به عصرانه ای دعوت کردی

چای اندوه برای دل بی طاقت من دم کردی

هر چقدر نوشیدم از آن باز فنجان مرا پرکردی

در کنارش تو مرا تکه ای از خاطره  میهمان کردی

به خیالت که با شیرینی این خاطره ها

اندکی از گسی و تلخی چای کم کردی

بارها مردم و لیکن تو برای دگری تب کردی

حال که میهمانی عصرانه تو پایان یافت

زیر باران خدا مثل قدیم باز رهایم کردی

نویسنده : سمیرا
دوست

خانه دوست همین نزدیکی است

گاه در کنج دل است 

گاهی در عمق وجود

نکنم جز به مسیر او سجود

همه هستی من از سببش آرام شد

منجمد بود دلم...حرم وجودش آب کرد

مهر راهی شد و برگشته به جسمم جان شد

روزگارم همه با عشق به او میگذرد

از پس پنجره عشق مدام چشم دلم

از سر شور و شعف خیره به او مینگرد

آسمان از شوق او باز تو بارانی شدی؟

دلم اصوات قدمهای تو را بر رخ خاک میشنود

با طمأنینه میریزم چای را درفنجان

یاس افشان شده با ناز و ادا بر ایوان

شده آکنده فضا از بوی نمناک هوا

عطر شب بو میکند رهگذران را حیران

نویسنده : سمیرا
عشق جاودان
سوگند به آواز خوش چلچله در صبح دل انگیز

سوگند به پیچ های امین الدوله با عطر دلاویز

ای آنکه هوادارمی بی مزد و توقع

هیچکس نتواند بگیرد جای تو را در دل من نیز

هرلحظه کنی هدیه ای زیبا تو نثارم

من در عوضش هرچه کنم شکر نتوانم

هر وقت که آزرده شدم از بشری باز

با گریه و شکوه ز همه پیش تو آیم

آنقدر شدم عاشق و دلباخته ی مهرت

آنقدر بخواندی مرا با عشق به سویت

دیگر نتوانم بدهم رخصت هیچ عشق زمینی

مشتاق شوم روز به روز در طلب دیدن رویت

آنقدر بزرگی که تمام دل من هست سرایت

یا آنکه دلم کوچک و تنگ است برایت؟!

به هرحال...نماندست دگر جای برای دگری در دل من

ای همه هستی من

جان به فدایت

نویسنده : سمیرا
تبریک سال نو

روزگارت چون گل ارکیده زیبا  تنگ ذهنت پر ز خوشحالی دنیا

چشمه عشق دلت جوشان جوشان  آفتاب زندگیت همواره تابان و درخشان

از خدا خواهم که باشد غنچه مهرت شکفته  غصه های قلب نازت تا ابد درخاک خفته

رویاهایت پر ز عطر خوب رزهای رونده دشت سبز آرزویت پر ز آهوی دونده

شاخسار خاطراتت  پر شود از خوشه یاس لحظه هایت صورتی همچون شکوفه های گیلاس


فرا رسیدن نوروز رو به همتون تبریک میگم و براتون از خداوند سلامتی و شادی و سربلندی در سال جدید را خواهانم و آرزو دارم به هرچه که آرزوشو دارید برسید و موفق و پیروز باشید

این وبلاگ تا 12 فروردین به روز نخواهد شد.

نویسنده : سمیرا
دل نوشته
گاهی غرور و خشمم را پشت کوه ها جامیگذارم و سفرم را تنها با کوله باری که فقط از صمیمیت و عشق پر شده است آغاز میکنم

پا در جاده پر پیچ و خم زندگی میگذارم و به سوی بالاترین نقطه کوهش گام برمیدارم.......غافل از اینکه گرگ ها در میان راه کمین کرده اند و منتظر فرصت اند تا با پنجه هاشان قلب و روحم را خراش دهند و جانم را به دندان کشند........چه لحظه درد ناکی است......

آن زمان است که یاد غرور و خشم جاگذاشته ام میافتم......افسوس میخورم که ای کاش با خود آورده بودمشان بلکه از آنها وسیله ای سازم که از خود محافظت کنم......کار دشواری است بر خلاف میل عمل کردن!

حال منِ بی دفاع مانده ام و گرگ های درنده ......نگاهم به قله کوه دوخته شده..........چقــــــدر دور است......راهی طولانی در پیش دارم.........دائم این سوال را ازخود میپرسم:حال که من زخم های بسیاری خورده ام چگونه میتوانم به آنجایرسم؟!راه فراری هست؟زنده میمانم؟؟؟

در همین حال که نفسهای آخر را میکشم از راه میرسد......مثل همیشه مهربان و دلسوز ..........مرا از میان چنگال گرگها بیرون میکشد و در آغوشش میگیرد.......زخم هایم را مرهم میکند و جان تازه به من میبخشد و در کوله ام ایستادگی و مقاومت...صبر....صبر....و صبر میگذارد و دوباره راهی سفر پر پیچ و خم زندگی ام میکند!

نویسنده : سمیرا
روز عشق

امروز پنجم اسفندماه روز سپندارمذ یا روز بزرگداشت زن و زمین و به  نوعی روز عشق در فرهنگ ایرانی است.سپندارمذ لقب زمین و به معنی گستراننده، مقدّس و فروتن است.درگذشته آقایان در این روز با دادن نامه ی شادباش و هدیه به بانوان و دوشیزگان و اطاعت از آنها مهر وعشق خود را به آنها ابراز می کردند

این روز رو به همتون تبریک میگم

نویسنده : سمیرا
دل نوشته
بار الها روزها و شبها ازپی هم میگذرند و تنها خاطرات خوب و بدمان میماند و کوله باری از تجربه.

همه درگیر دنیایی مادی شدیم و شب و روز درحال دویدن برای لغمه ای نان!

به خیال آنکه درپی آرامش هستیم خود را به تنگناهای زندگی واعماق گرفتاری ها سپرده ایم بی آنکه امیدی داشته باشیم و توکلی به خدا! غافل ازآنکه رسیدن به آرامش بسیار آسان است و نزدیک.

آرامش همین جاست......"کنار پروردگار"

و چه زیباست قدم زدن با خیال او در چمن زارها و دشتهای سبز و بی انتهایش و قراردادن پاهای خسته از راه در آب زلال چشمه آفرینش و استشمام عطرخوشش درمیان گلهای خود روی ومعطر و رنگارنگ دشت........

و چشم دوختن به آسمان آبی لاجوردی که نور طلایی خورشید زیبایش چشمانت را تنگ می کند و یادآور می شود ماه و ستارگان نقره فامش را به هنگام شب......پدیده ای که درشهرمابه ندرت قابل مشاهده است!


نویسنده : سمیرا
دختر پاییز

منم آن دختر پاییز                 فصل زیبا ودل انگیز
اشک جزئی ز وجودم              زتب عشق تو لبریز
مادرم زاده سرما                     رنگ عشقش روبه گرما
سخنش عمق سکوت است           مادرم پادشه کل فصول است
خواهرانم همه زیبا و زرنگند    سرخ و نارنجی وازجنس تن نازک برگند
منتظر در صف مرگند             شب و روز زیر تگرگند
بلکه ازشاخه جداشند              جزئی ازموسیقی ناب خداشند

 

برگرفته از متن زیباوپراحساس "پاییز نام دیگر من است"ازدوست گلم خانم فاطمه حیدری

 

نویسنده : سمیرا
گل صحرا

شنیدم ازگل صحرا                              که بود با لاله در نجوا:

که گر نیستم چو میخکها                        شقایق ، یاس، مریم ها

به قدر عالمی زیبا                                به صدها رزمی ارزم

ازینکه روزی انسانی                             مرا چیندبه یک آنی

جداگردم زآنانی                                 که هستند یار جانانی

همان دوستان و یارانی                           که هرروزعشق میورزم

دراین دنیای وانفسا                              پراز نیرنگ ، پرازغوغا

میان جمع آدمها                                  شوم تنهاترین تنها 

مثال غنچه ای شیدا                              زترس چون بید میلرزم

 

نویسنده : سمیرا
پروانگی

امروز را پروانه باش                چون عاشقان دیوانه باش

ازپیله ات بیرون بیا                   باغصه ها بیگانه باش

بالهای نازت بازکن                    در آسمان پرواز کن 

در راه آزادی خود                    بی مرز و بی اندازه باش

آرامشت از سر بگیر                 چون شاپرکها پر بگیر

یک لحظه دررویای خود             با خویشتن شاهانه باش

پر شو زاین احساس خاص           لذت ببر از عطر یاس

درزندگی ای ماه من                   سبز و قوی چون دانه باش

نویسنده : سمیرا
یا رب

وقتی که دلگیر از همم

تنها تو درکم میکنی

وقتی که میسوزه  دلم

تنها تو مرهم میکنی

وقتی چشام بارونیه

با عشق خوابم میکنی

میدونی میمیرم برات

با من چه کارا میکنی

وقتی گناهی میکنم

با من مدارا میکنی

وقتی ازت چیزی میخوام

صحرا رو دریا میکنی

وقتی صدایت میکنم

دنیامو زیبا میکنی

جانم فدایت میکنم

یارب تو احیا میکنی

 

عید سعید فطر رو به همگان تبریک میگم.شاد وسربلند باشید

 

نویسنده : سمیرا
خداوند عزیزم

نمیخوام بی تو باشم                ازت یکدم جداشم

تورویاهای زیبام                    میخوام یادتو باشم

تورونشناخته بودم         چه کم یاد تو بودم

سرود زندگیمو                     چه تنها میسرودم

چه اشکهایی که ریختم           چه روزهایی که سوختم

زظلم و بی وفایی                   زمردم میگریختم

تو دستم رو گرفتی                پناهم دادی گفتی

نترس من دیگه اینجام             تموم شد رنج و سختی

شدی عشقم وجودم                 تمام تارو پودم

همه درد  دلامو                      میگفتم در سجودم

تورومن میپرستم                   به یادت زنده هستم

خداوند عزیزم                      بگیر همواره دستم

نویسنده : سمیرا
نرگس

شب گشت.... به ایوان شده ام باز روانه

از بهر تماشای گل نرگس خانه

دیدم که نشسته است به صحبت  رو به مهتاب

گوید سخنی داغ ز عشقش گل مرداب:

(دیدی که چگونه بسوختم من  از عشقش

سوزاند مرا با پر مژگان بلندش

از عشق نگفتم و نگفتم ز خیالش

ای وای به من از سر زلفان سیاهش

****

خواهم بروم تا که دهم بر او هدایا

من عاشق و دلباخته ی روی وی هستم

هست خانه ی او در دل مرداب خدایا!

آخر چه کنم من که در این خاک نشستم؟)

از گفته ی او سخت بگشتم متاثر

رفتم که بیابم رهی چند موثر

او را به در آوردمش از ریشه و از خاک

بگذاشتمش داخل گلدان با کمی خاک

بردم لب مرداب گل نرگس طناز

تا دور نباشد زعشقش گل شیراز

نویسنده : سمیرا
دل کندن

چشم بستم بر همه                 از خواب گل تا واهمه

دور گشتم از خیال                از آرزوهای محال

من نخفتم تا سحر                 اما نبودش یک خبر

لحظه ای یادم نبود                عاشق نبود ،یارم نبود

غصه خوردم دم به دم            من میزدم تنها قدم

سیل اشکم شد روان              گفتم نرو با من بمان

او نکرد هیچ اعتنا                 من ماندم و یاس و خدا

نویسنده : سمیرا
تردید

ای که با عشق ...دو چشمت به رهم دوختی

با نگهت د ر دل من شعله برافروختی

ای که تویی منشا ءسرمستیم

شور من و شوق من و هستی ام

ای تو که آرامش قلب منی

همدم من ،جان من و مرهمی

کاش ببخشی پرمژگان من

کز سبب او شدی خواهان من

گر ز سر زلف شبم عاشقی

زود بساز از بر خود قایقی

دور شو و محو شو در بادها

تا ببرند نام تو از یادها

نویسنده : سمیرا
من به دنبال گل خود هستم
اندکی آن سو تر

دشت زیبای شقایق پیداست

من به دنبال گل خود هستم

شاید آنجا باشد

شاید هم دورتر از دشت شقایق باشد!

شاید نزدیک تر از من به منست

پنجره را میگشایم

خدایا.........!

کلبه کوچک من پرشده از عطر و هوایش

نکند در باغ است؟

میرو م تا که سراغش ز درختان  بهاری گیرم

          پای در باغ نهادم،دست برشاخه مو

خوشه ای میچینم

وسراغ گل خود رامن ازو میگیرم

من به دنبال گل خود هستم

آه  افسوس نمیداند او!

تک درختی آنجاست

عطر سیب های طلایی رنگش پر شده در باغ

شاید از او خبری دارد و من بی خبرم!

گفت آن یاربرفت تا لب رود

تا که سیراب شود گلبرگش

آری حس میکنمش

نزدیک است

.

.

.

لحظه ی شیرین دیداربرایم چو خیال است

دل من غمکده ای بود ولی حال بهار است

ای گل یاس بنفشم.......

زندگی لحظه ای بی تو.... محال است

نویسنده : سمیرا
جانان

زیبای من مهتاب عشق

آرامش دنیای من

زیبا شد از تو زندگی

ای مه جبین جانان من

روزها هزاران یادگار

شبها هزاران خاطره

دنیای من چشمان توست

چشمان تو چون ساحره

عشق تو غوغا میکند

قلبم تمنا میکند

یک روز آخر لیلی را

مجنون پیدا میکند

نویسنده : سمیرا
یاس بنفش

یکدم تصور میکنم هستی کنارم ماه من

با دیدنت هول میکنم ، باور ندارم یار من

از عشق لبریزم هنوز ،راه دلم گم کرده ام

با دیدن تو عشق من دنیا را باور کرده ام

رویای چندین ساله ام یکباره شد تعبیر ، یار

رویا تویی دنیا تویی چندین و چندین سال،یار

کشتی عشق تو گرفت پهلو  به لنگرگاه عشق

امواج عشقت برد مراآرام به بندرگاه عشق

ناگه مرا بیرون کشید از وهم زیبا آذرخش

باران باریدن گرفت تر شد ز او یاس بنفش

نویسنده : سمیرا
 
آخرین عنوان های مطالب