سلام به وبلاگ من خوش آمدید♥
تمامی اشعار این وبلاگ ازخودمه و اگه خواستین در جای دیگه ازشون استفاده کنین حتما اسمم وتخلصم "سمیرا(یاس بنفش) "رو هم زیرش ذکر کنین.


ای که با یاد تو هستی من آرام گرفت
عشق راهی شد و در عمق دلم جای گرفت
باتو خوشبختی نمایان شد و دل جان گرفت
آسمان نیز زتب عشق تو باران گرفت
  



Up Page


خداوندا.... باغچه ی خیالم را پر از گلهای رنگارنگ بهشتی کن

تبریک
عید سعید فطرمبارک

نویسنده : سمیرا
عشق جاودان
سوگند به آواز خوش چلچله در صبح دل انگیز

سوگند به پیچ های امین الدوله با عطر دلاویز

ای آنکه هوادارمی بی مزد و توقع

هیچکس نتواند بگیرد جای تو را در دل من نیز

هرلحظه کنی هدیه ای زیبا تو نثارم

من در عوضش هرچه کنم شکر نتوانم

هر وقت که آزرده شدم از بشری باز

با گریه و شکوه ز همه پیش تو آیم

آنقدر شدم عاشق و دلباخته ی مهرت

آنقدر بخواندی مرا با عشق به سویت

دیگر نتوانم بدهم رخصت هیچ عشق زمینی

مشتاق شوم روز به روز در طلب دیدن رویت

آنقدر بزرگی که تمام دل من هست سرایت

یا آنکه دلم کوچک و تنگ است برایت؟!

به هرحال...نماندست دگر جای برای دگری در دل من

ای همه هستی من

جان به فدایت

نویسنده : سمیرا
13 به در

(این مطلبی که مینویسم ادامه مراسم نوروزی در "افتر"هست از همان کتاب "جشنهای آب"که این قسمت از متن مربوط به روز13 به در میشه)

روز 13عید درکوچه ها و باغها تاب میبندند.این تابها را عروس ها و دامادهای تازه میبندند و همه حتی پیرمردها و پیرزنها برای شگون درآن مینشینند وتاب میخورند.در این روز پلو و ته چین درست میکنند و میروند درباغها و جاهای خوش منظره و چندساعتی را تا بعدازظهرمیمانند.روز13بچه ها به کسانی که نامزد دارند و سوار تابند سنگ میپرانند و میگویند نام نامزدت چیست؟دخترها این کار را درمورد دخترهای نامزد دار و پسرها درمورد پسرهای نامزد دار انجام میدهند و آنها ازترس سنگ پرانی،ناچار نام نامزد خود را میگویند.سیزده به در را size badar میگویند.

(حالامیخوام درباره فلسفه سبزه گره زدن بگم که جایی خوندم که اولین انسانهایی که باهم ازدواج کردن"مشیه و مشیانه"بودن و چون اون زمان عقد و نکاهی نبوده باگره زدن دوشاخه مورد ازدواجشونو بنانهادن!بله! حالا نرید هرچی علف تو طبیعت دیدین  بهم گره بزنیدا !ههههه)


*در ضمن آشغال نریزید تو طبیعت و به بقیه هم سفارش کنید!


نویسنده : سمیرا
تبریک سال نو

روزگارت چون گل ارکیده زیبا  تنگ ذهنت پر ز خوشحالی دنیا

چشمه عشق دلت جوشان جوشان  آفتاب زندگیت همواره تابان و درخشان

از خدا خواهم که باشد غنچه مهرت شکفته  غصه های قلب نازت تا ابد درخاک خفته

رویاهایت پر ز عطر خوب رزهای رونده دشت سبز آرزویت پر ز آهوی دونده

شاخسار خاطراتت  پر شود از خوشه یاس لحظه هایت صورتی همچون شکوفه های گیلاس


فرا رسیدن نوروز رو به همتون تبریک میگم و براتون از خداوند سلامتی و شادی و سربلندی در سال جدید را خواهانم و آرزو دارم به هرچه که آرزوشو دارید برسید و موفق و پیروز باشید

این وبلاگ تا 12 فروردین به روز نخواهد شد.

نویسنده : سمیرا
4شنبه سوری
(این مطلب از کتاب"جشنهای آب "که درموردش قبلاصحبت کردم هست و مربوط به یزد و کرمان میشه)

پنجه 5روز آخر سال است که به نام 5بخش"گاتاها"نامیده میشود و در شمار روزهای سال کهنه یا نو نمی آید.در تقویم قدیم زرتشتی که کبیسه درآن رعایت نمیشد پنجه در امرداد ماه واقع میگردید ولی بر اساس تقویم تصحیح شده جدید زرتشتی پنجه به آخر سال برگردانده شد(به خاطر محاسبه نکردن کبیسه در تاریخ ها جابه جایی پیش میومده و آغاز سال بعضی وقتا اول تابستون یا پاییز یا زمستون ویا حتی آذر ماه بوده)

***

با آغاز پنجه شور و حال استقبال از عید افزون میشود.در آخرین روز پنجه بوته جمع آوری میکنند،به بام میبرند و بر بلندترین و صاف ترین قسمت بام میگذارند. درکنار آن مقداری گل-هرگلی که درآن فصل میروید-میگذارند اما"مورد"و "شمشاد"حتما باید باشد.به محض تاریک شدن هوا آتش را میافروزند ،در کنار آن اوستا میخوانند و کُشتی نو میکنند.

***

بامداد فردا دسته های سبزه"مورد و شمشاد و گل و..."برلب بام طوری قرار میدهند که ازکوچه پیداباشد.آستانه در ورودی را جارو کرده،شسته بر2طرف آن کمی "آویشن"میریزند.

این روز در خرمشاه یزد با نام"وا"یا "وَه"(نیک)میشناسند.(این مراسم در یزد و خانواده های آمیخته کرمانی انجام میشده)آنچه در کرمان انجام میشده به نام "چهارشنبه سوری"شناخته میشود،چنین داستانی دارد:

شاهی مسلمان در نزدیکی های نوروز،شب هنگام،از شهری زرتشتی نشین عبور میکرد.شادی ،هلهله و آتش افروزی آنها را دید و به نظرش پسندیده آمد.پرسیدکه زرتشتیان در چه زمانی این مراسم را انجام میدهند؟و چون از تقویم زرتشتیان آگاهی نداشت به تقویم اسلامی محاسبه کردند که اتفاقا آن سال این مراسم در شب 3شنبه واقع شده بود و شاه آخرین شب سه شنبه (چهارشنبه) سال را در سراسر کشور جشن آتش افروزی اعلام کرد.

(من که جرئت نمیکنم تو این روز برم بیرون از خونه!ترقه که هیچی نارنجک میندازن زیر پای آدم شب عیدی ناقصمون میکنن!والا!)


*درجایی خوندم که درقدیم مردم اعتقاد داشتن بلاها و قضاهای بد در کوزه جمع میشه به همین خاطردر 4شنبه سوری کوزه های قدیمیشونو بالای بام خونشون میبردن و پایین مینداختن تا بشکنه و درد و بلاازشون دورشه!وهمینطور دخترای جوون نیت میکردن و پشت درفالگوش می ایستادن و بسته به حرفایی که شنیدن و تفسیرشون جواب نیتشونو میگرفتن.قاشق زنی هم یکی دیگه از رسماهست که دختراو پسرا صورتشونومیپوشوندن و میرفتن خونه همسایه ها با قاشق به کاسه هاشون میزندن و همسایه میومد توکاسه هاشون آجیل و پول و تنقلات میریخته یا اینکه چندتاشال رو بهم گره میزدن و ازیه جا مثلاپشت بوم آویزون میکردن مردم تنقلات میریختن توشال گره میزدن و با تکون دادنش صاحب شال رومتوجه میکردن که کارتمومه!

اون چیزی هم که در شال است هم هدیه چهارشنبه سوری است و هم فال. اگر هدیه نان باشد آن نشانه نعمت است، اگر شیرینی نشانه شیرین کامی و شادمانی، انار نشانه کسرت اولاد در آینده و گردو نشان طول عمر، بادام و فندق نشانه استقامت و بردباری در برابر دشواری‌ها، کشمش نشانه پرآبی و پربارانی سال نو و اگر سکه نقره باشد نشانه سپیدبختی است.

نویسنده : سمیرا
دل نوشته
گاهی غرور و خشمم را پشت کوه ها جامیگذارم و سفرم را تنها با کوله باری که فقط از صمیمیت و عشق پر شده است آغاز میکنم

پا در جاده پر پیچ و خم زندگی میگذارم و به سوی بالاترین نقطه کوهش گام برمیدارم.......غافل از اینکه گرگ ها در میان راه کمین کرده اند و منتظر فرصت اند تا با پنجه هاشان قلب و روحم را خراش دهند و جانم را به دندان کشند........چه لحظه درد ناکی است......

آن زمان است که یاد غرور و خشم جاگذاشته ام میافتم......افسوس میخورم که ای کاش با خود آورده بودمشان بلکه از آنها وسیله ای سازم که از خود محافظت کنم......کار دشواری است بر خلاف میل عمل کردن!

حال منِ بی دفاع مانده ام و گرگ های درنده ......نگاهم به قله کوه دوخته شده..........چقــــــدر دور است......راهی طولانی در پیش دارم.........دائم این سوال را ازخود میپرسم:حال که من زخم های بسیاری خورده ام چگونه میتوانم به آنجایرسم؟!راه فراری هست؟زنده میمانم؟؟؟

در همین حال که نفسهای آخر را میکشم از راه میرسد......مثل همیشه مهربان و دلسوز ..........مرا از میان چنگال گرگها بیرون میکشد و در آغوشش میگیرد.......زخم هایم را مرهم میکند و جان تازه به من میبخشد و در کوله ام ایستادگی و مقاومت...صبر....صبر....و صبر میگذارد و دوباره راهی سفر پر پیچ و خم زندگی ام میکند!

نویسنده : سمیرا
روز عشق

امروز پنجم اسفندماه روز سپندارمذ یا روز بزرگداشت زن و زمین و به  نوعی روز عشق در فرهنگ ایرانی است.سپندارمذ لقب زمین و به معنی گستراننده، مقدّس و فروتن است.درگذشته آقایان در این روز با دادن نامه ی شادباش و هدیه به بانوان و دوشیزگان و اطاعت از آنها مهر وعشق خود را به آنها ابراز می کردند

این روز رو به همتون تبریک میگم

نویسنده : سمیرا
دل نوشته
بار الها روزها و شبها ازپی هم میگذرند و تنها خاطرات خوب و بدمان میماند و کوله باری از تجربه.

همه درگیر دنیایی مادی شدیم و شب و روز درحال دویدن برای لغمه ای نان!

به خیال آنکه درپی آرامش هستیم خود را به تنگناهای زندگی واعماق گرفتاری ها سپرده ایم بی آنکه امیدی داشته باشیم و توکلی به خدا! غافل ازآنکه رسیدن به آرامش بسیار آسان است و نزدیک.

آرامش همین جاست......"کنار پروردگار"

و چه زیباست قدم زدن با خیال او در چمن زارها و دشتهای سبز و بی انتهایش و قراردادن پاهای خسته از راه در آب زلال چشمه آفرینش و استشمام عطرخوشش درمیان گلهای خود روی ومعطر و رنگارنگ دشت........

و چشم دوختن به آسمان آبی لاجوردی که نور طلایی خورشید زیبایش چشمانت را تنگ می کند و یادآور می شود ماه و ستارگان نقره فامش را به هنگام شب......پدیده ای که درشهرمابه ندرت قابل مشاهده است!


نویسنده : سمیرا
دوست

خانه دوست همین نزدیکی است

گاه در کنج دل است 

گاهی در عمق وجود

روزگارم همه با عشق به او میگذرد

از پس پنجره عشق به او می نگرم

آن کسی که همه هستی من از سببش آرام شد

عشق راهی شد و برگشته به جسمم جان شد

آسمان ابری و بارانی است باز....... 

من صدای قدم باران را بر گونه ام میشنوم

یاس افشان شده است برایوان

عطر شب بو میکند رهگذران را حیران

بوی خاک و نم باران همه جا پرشده است

چشم نرگس نگران سبد گل شده است


بچه ها اصلاحاتشو بگیدبهم. درست ازآب درنیومده! احساس میکنم یه جاهاییش مشکل داره منتهی وقت ندارم بیشترازاین روش فکرکنم!

نویسنده : سمیرا
دختر پاییز

منم آن دختر پاییز                   فصل زیبا ودل انگیز
اشک جزئی ز وجودم              زتب عشق تو لبریز
مادرم زاده سرما                     رنگ عشقش روبه گرما
سخنش عمق سکوت است           مادرم پادشه کل فصول است
خواهرانم همه زیبا و زرنگند    سرخ و نارنجی وازجنس تن نازک برگند
منتظر در صف مرگند              شب و روز زیر تگرگند
بلکه ازشاخه جداشند               جزئی ازموسیقی ناب خداشند

 

برگرفته از متن زیباوپراحساس "پاییز نام دیگر من است"ازدوست گلم خانم فاطمه حیدری

نویسنده : سمیرا
گل صحرا

شنیدم ازگل صحرا                              که بود با لاله در نجوا:

که گر نیستم چو میخکها                        شقایق ، یاس، مریم ها

به قدر عالمی زیبا                                به صدها رزمی ارزم

ازینکه روزی انسانی                             مرا چیندبه یک آنی

جداگردم زآنانی                                 که هستند یار جانانی

همان دوستان و یارانی                           که هرروزعشق میورزم

دراین دنیای وانفسا                              پراز نیرنگ ، پرازغوغا

میان جمع آدمها                                  شوم تنهاترین تنها 

مثال غنچه ای شیدا                              زترس چون بید میلرزم

 

نویسنده : سمیرا
خاطرات من + دلنوشته

عقربه های ساعت تند و تند حرکت میکنند و زمان خیلی سریع میگذرد

دختر دایی ام تازه پا در مدرسه گذاشته است وقتی کتابش راورق میزد گویی خاطرات من ورق میخورد!

این روزها مدام یاد کودکیم می افتم یاد روزهای اول مهرروزهای مدرسه...شعربازآمد بوی ماه مهر........اولین روزی که پا در مدرسه گذاشتم سرشار از شور و شوق یادگرفتن و خواندن و نوشتن بودم اما گم کردن کلاس تمام شور و شوقم را آن روز از سرم پراند!هرچند روزهای بعد همان شور و نشاط سرجایش برگشت! از مدرسه رفتن لذت میبردم و روزهای تابستان را شماره میکردم و سخت انتظار مهر و مدرسه را میکشیدم

چقدر دلنشین و لذت بخش بود حال و هوای آن روزهایم.....بوی عطر نارنگی در زنگ تفریح....طعم لذیذ نون پنیر و کلوچه موزی .......هیچ کدام از خاطرم نرفته اند! با دوستان ساندویچ الویه میخریدیم و ته حیاط مدرسه می ایستادیم و قله کوه را که فکرمیکردیم  دماوندست رااز دورتماشامیکردیم!

خمیر بازی کلاس اول و کشیدن نقاشی و حیرت معلم و ناباوری و تعریفهایش تا جایی که دوست داشتم در آینده در رشته نقاشی با رنگ روغن تحصیل کنم

دوستان مهربان و بی شیله که هر کدام در صداقت بی نظیر بودند و دختری که به من علاقه داشت و میخواست روی نیمکت درکنار من باشد اما از ترس گرفتن آبله مرغان از او دوری میکردم و آخر هم به آن بیماری دچار شدم !1بار هم از روی لجبازی داشت موهایم را  میکشید ومعلمم نجاتم داد....آن روزها دلگیری نبود کینه نبود هر چه بد بود میگذشت و هر چه خوب بود میماند

یادم نمیرود آن مداد رنگی صورتی ام را که وقتی سر زنگ نقاشی به دوستم قرض دادم انقدر تراشیدش تا به نصف رسید و من که به آن علاقه وافری داشتم کلی غصه میخوردم و تا لحظه ای که در تراش تراشیده میشد از آن استفاده میکردم و تنها چیزی که از آن دوران به یادگار دارم همین مداد صورتی است که کنار مدادنوکی ای که پدرم با آن تحصیل کرد وحال من باآن قراردادمش!

وهم کلاسی اول دبستانم زهره که بهترین و صمیمی ترین دوست من است و همانند خواهرم

معلم اول دبستان ما خانم موسوی بسیار مهربان بود و معلم دوم خانم اسفندیارنژاد را عاشقانه دوست داشتم اما ازمعلم های سایر مقاطع دبستان به جز چهارم که خانم اسفندیارنژاد بود متاسفانه خاطره خوبی ندارم!اسامی تمامی معلم هایم را به یاد دارم

اولین شعرهایم را در این دوران گفتم!

خوب و بد گذشت و به راهنمایی رفتم شیطنت و حس کسب استقلال و حس رقابت در کسب نمره همه در این دوران برایم خاطره شد.....خاطره ای که دوستانم در دفترچه خاطراتی که هدیه ای از بغل دستی و دوست صمیمی آن روزهایم بود برایم به جامانده

در این 3سال تجربه ای متفارت از زندگی داشتم .....سال اول دوست گلم مونا که هنوز هم در زمره بهترین دوستانم قرار دارد مودب و باوقار و بغل دستی ام فاطمه مهربان و عاقل

سال دوم دوست صمیمیم آرزو.......با سختی های زندگی دست و پنجه نرم میکرد .......هر روز بعد از تعطیل شدن آلوچه به دست میخندیدیم ........با هم شعری گفتیم ......اما بعد تغییر محل سکونت ارتباطمون قطع شد!شماره ای از او نداشتم !دلم برایش تنگ است به یادش که میفتم بغضی گلویم را میفشارد....هنوز که هنوز است خوابش را میبینم امیدوارم هرجاکه هست در سلامت و آرامش باشد

و سال سوم  بغل دستی ام رویا.....دختری آرام و مهربان که از شیظنت های من در امان نبود!آخر آن روزها دختری پر شروشوربودم

فرزانه.....شقایق......سعیده......منصوره.........مینا(همیشه آرزوی موهای بلندش را در سر میپروراندم).....سپیده......فریبا......عطیه.........آرزو دارم تک تکشان را ببینم

خواهرم در این دوران ازدواج کرد

و بهترین سالهای عمرم دبیرستان .......با زهره انقدر میخندیدیم گونه هایمان سرخ میشد و پهلوهایمان درد میگرفت

سال دوم دبیرستان زندگی شیرین را با وجودم تجربه کردم.....به یاد علایق بچگی و فیلم جواهری در قصر و کارهای یانگوم آرزوی طب سنتی را در سر میپروراندم و درحالی که سال سوم خودم را برای پیش دانشگاهی و کنکور و ...آماده میکردم دست تقدیر مرا روانه بیمارستان کرد و از شور و شوق دانشگاه افتادم !تنها وقتی که صرف کنکور کردم1ماه بود و درآخربه سبب انتخاب رشته ناصحیح به دانشگاهی در استان تهران رفتم که زندگی روی بد خود رادر آنجا به من نشان داد!نه به سبب درسها که ذره ای برایم سختی نداشت بلکه به خاطر آدمها!تنهادلخوشیم آن روزها دیدن دوستم فائزه بود و دلداریهای زهره

هزاران بارآرزوی برگشت به گذشته و تغییررا داشتم!یاد روزهایی میفتم که پدرم اصرار میکرد" خارج ازشهر تهران انتخاب نکن"....کاش آن روزها به حرفش گوش کرده بودم !

حساس شدم نازک نارنجی شدم تجربه کردم عبرت گرفتم شاعرشدم بره ای بودم میان گرگها....گفتند ترم های آخر گرگ میشوی.......ترم آخرشد!من همان بره ای هستم که بودم فقط انسانیتم بیشتر شد و محتاط تراز قبل شدم و به خدانزدیکتر.....تمام عشقم شد پناهم شد هر روز صبح که به سوی دانشگاه میروم خود را به او میسپارم و زمانی که خسته تر از روز قبل و تنهاتر از همیشه  برمیگردم مثل کودکی4ساله که به آغوش مادرش پناه میبرد به آغوش او پناه میبرم آرام میشوم

خیلی مهربان است.......گرچه خنده هایم پیش دوستانم است و همه مرا به خنده رویی میشناسندو اگر جدی شوم به طعنه میگویند کلاس میگذارد و فقط اشکهایم پیش او ، اماباز هم هوایم را دارد....معجزه هایش را در زندگی ام به وفور دیده ام

امسال امسال امسال.....اول مهر گذشت و من هنوز در خانه ام !دیگر هیچ شوقی برای آمدن اول مهر ندارم......بال و پر اشتیاق و شورو نشاط و شادابی ام را چیده اند این مردم


نویسنده : سمیرا
دلنوشته

با این ۶ گروه هرگز بحث نکنید:

۱-احمق :چون هرچی بگید نمیفهمه(خدا هیچ بشریو گیر نادون نندازه)

۲-عاقل:چون فهم بالایی داره (حتی شاید بیشتر از شما)بس جای بحثی نمیمونه

۳-خودخواه و مغرور:چون با اینکه میفهمه خودشو میزنه به نفهمی ومیره جزء دسته اول!

۴-بزرگترا:چون میذارن به حساب بی احترامی

۵-کوچیکترا:چون جوابتونو رک و رو راست میدن و علاوه بر ضایع شدن احترامتون زیر سوال میره!(مربوط به این زمونه میشه)

۶-اونایی که کارتون پیششون گیره:چون به همین وسیله اعصابتونو خورد میکنن و فقط اوضاع بدتر میشه و کار به جاهای باریک میکشه

اگه هم فردی هم سن خودتون و با درک و فهم وموقعیتی برابر پیدا کردین بدونین که هیچ بحثی پیش نمیاد

پس در نتیجه  بحث کردن درمورد 1موضوع هیچ فایده ای نداره و فقط فکتون خسته میشه و در این موارد یا باید کوتاه بیاید و تسلیم بشید یا اینکه با شجاعت به کار خودتون ادامه بدین.تجربه کردم که میگما!

البته در موارد بسیاری به موفقیت دست یافتم در موارد اندکی هم سرم به سنگ خورده!

نویسنده : سمیرا
دلنوشته
این دنیا مثل آینه میمونه!

اگه جلوش بخندی بهت میخنده 

اگه ظلم کنی ظلم میکنه

اگه سخت بگیری سخت و اگه آسون بگیری آسون میگیره

.

.

.

اما اگه 1روز دیدی که هی خوبی کردی و خندیدی و درعوض اون بهت بد کرد و سخت گرفت بدون که شایدخوبیهاوخنده هات از ته دل نبوده شایدم آینتو مرغوب نساختی!

نویسنده : سمیرا
پروانگی

امروز را پروانه باش                چون عاشقان دیوانه باش

ازپیله ات بیرون بیا                   باغصه ها بیگانه باش

بالهای نازت بازکن                    در آسمان پرواز کن 

در راه آزادی خود                    بی مرز و بی اندازه باش

آرامشت از سر بگیر                 چون شاپرکها پر بگیر

یک لحظه دررویای خود             با خویشتن شاهانه باش

پر شو زاین احساس خاص           لذت ببر از عطر یاس

درزندگی ای ماه من                   سبز و قوی چون دانه باش

نویسنده : سمیرا
یا رب

وقتی که دلگیر از همم

تنها تو درکم میکنی

وقتی که میسوزه  دلم

تنها تو مرهم میکنی

وقتی چشام بارونیه

با عشق خوابم میکنی

میدونی میمیرم برات

با من چه کارا میکنی

وقتی گناهی میکنم

با من مدارا میکنی

وقتی ازت چیزی میخوام

صحرا رو دریا میکنی

وقتی صدایت میکنم

دنیامو زیبا میکنی

جانم فدایت میکنم

یارب تو احیا میکنی

 

عید سعید فطر رو به همگان تبریک میگم.شاد وسربلند باشید

 

نویسنده : سمیرا
خداوند عزیزم

نمیخوام بی تو باشم                ازت یکدم جداشم

تورویاهای زیبام                    میخوام یادتو باشم

تورونشناخته بودم         چه کم یاد تو بودم

سرود زندگیمو                     چه تنها میسرودم

چه اشکهایی که ریختم           چه روزهایی که سوختم

زظلم و بی وفایی                   زمردم میگریختم

تو دستم رو گرفتی                پناهم دادی گفتی

نترس من دیگه اینجام             تموم شد رنج و سختی

شدی عشقم وجودم                 تمام تارو پودم

همه درد  دلامو                      میگفتم در سجودم

تورومن میپرستم                   به یادت زنده هستم

خداوند عزیزم                      بگیر همواره دستم

نویسنده : سمیرا
نرگس

شب گشت.... به ایوان شده ام باز روانه

از بهر تماشای گل نرگس خانه

دیدم که نشسته است به صحبت  رو به مهتاب

گوید سخنی داغ ز عشقش گل مرداب:

(دیدی که چگونه بسوختم من  از عشقش

سوزاند مرا با پر مژگان بلندش

از عشق نگفتم و نگفتم ز خیالش

ای وای به من از سر زلفان سیاهش

****

خواهم بروم تا که دهم بر او هدایا

من عاشق و دلباخته ی روی وی هستم

هست خانه ی او در دل مرداب خدایا!

آخر چه کنم من که در این خاک نشستم؟)

از گفته ی او سخت بگشتم متاثر

رفتم که بیابم رهی چند موثر

او را به در آوردمش از ریشه و از خاک

بگذاشتمش داخل گلدان با کمی خاک

بردم لب مرداب گل نرگس طناز

تا دور نباشد زعشقش گل شیراز

نویسنده : سمیرا
دل کندن

چشم بستم بر همه                 از خواب گل تا واهمه

دور گشتم از خیال                از آرزوهای محال

من نخفتم تا سحر                 اما نبودش یک خبر

لحظه ای یادم نبود                عاشق نبود ،یارم نبود

غصه خوردم دم به دم            من میزدم تنها قدم

سیل اشکم شد روان              گفتم نرو با من بمان

او نکرد هیچ اعتنا                 من ماندم و یاس و خدا

نویسنده : سمیرا
تردید

ای که با عشق ...دو چشمت به رهم دوختی

با نگهت د ر دل من شعله برافروختی

ای که تویی منشا ءسرمستیم

شور من و شوق من و هستی ام

ای تو که آرامش قلب منی

همدم من ،جان من و مرهمی

کاش ببخشی پرمژگان من

کز سبب او شدی خواهان من

گر ز سر زلف شبم عاشقی

زود بساز از بر خود قایقی

دور شو و محو شو در بادها

تا ببرند نام تو از یادها

نویسنده : سمیرا
 
آخرین عنوان های مطالب